´°●¤دلنوشته ¤●°`

حرفهایم با خدا

´°●¤دلنوشته ¤●°`

حرفهایم با خدا

هنرپیشه!

سلام 

امروز صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم. یه دونه تخم مرغ آبپز کردم و خوردم با اینکه اصلا میل به غذا نداشتم اما به خاطر تهوع دیروز نزدیک ۲۴ ساعت بود چیزی نخورده بودم.  

خالی خالی خوردمش و دوباره چپیدم تو اتاق. یه کمی مجله خوندم. به نگار هم زنگ زدم که بندرعباس رفتن با شوهرش و پدرو مادر شوهرش. 

تا ظهر سر خودمو گرم کردم و ظهر وقتی داداشی اومد ناهار خوردیم. من بازم احتیاط کردم و به خاطر حساسیت معده کمتر خوردم.  

بعدش دراز کشیدم  و مجله می خوندم که دیدم جوجه خیلی داره آواز میخونه. بردمش گذاشتمش توی راه پله که بقیه اذیت نشن. 

یه کمی خوابیدم و بعد که پاشدم نشستم سر ترجمه ای که دستم مونده. بعدم یه کمی آنلاین شدم و وبلاگ بچه ها رو می خوندم. 

تا شب هم باز به صورت کاملا انگل وار به زندگی خودم ادامه دادم تا اینکه شد ساعت ۸.۱۵ و فیلمی که دختردایی بنده توش بازی کرده بودن از شبکه ی سه شروع شد! (پسرها سرباز به دنیا نمی آیند). هرچی منتظر شدیم ببینیمش این بانوی هنرپیشه رو نیومد نیومد نیومد تا فیلم تموم شد! نقش غزاله رو بازی کرده بود که ظاهرا به خاطر تایم زیاد فیلم بعضی از قسمتهاش حذف شده بود و خلاصه هنر دختر دایی ما در نطفه خفه شد!
الانم اومدم بنویسم که چند دقیقه ی دیگه مرد دوهزار چهره شروع میشه برم پی کارم!
 

اگه این تعطیلات عید نبود من سالی یکبار هم سراغ تلویزیون نمیرفتم!  

 

********* 

ای آتون بزرگ! گاهی واقعا برات متاسف میشم که نمیدونی زورتو به کی و چه طوری نشون بدی!

 

تا فردا...

دوروزگی!

سلام 

دیروز رو ننوشتم! اتفاق خاصی نیفتاد. از صبح تا شب توی اتاق بودم. یعنی دقیقا از صبح تا شب توی اتاقم بودم و حتی حوصله ی بیرون رفتن از اتاق برای غذا خوردن هم نداشتم! با یه بسته چیپس زندگی کردم!! 

اما اینا دلیل این نبود که دیروز رو ننوشتم! یه دلیل ساده داشت!
یادم رفت! 

توی رختخواب و ساعت ۱.۵ بامداد یادم افتاد که دیگه خیلی دیر بود! 

امروزم که هم خونه ی خاله منصوره دعوت داشتیم برای ناهار. ساعت ۱۰ بیدار شدم و ساعت ۱۱.۵ رسیدیم اونجا. عاطفه فاطمه بودن فقط. گفتیم و خندیدیم و دور هم بودیم.
ساعت ۱.۵ هم خانواده ی دایی اومدن و تکمیل شدیم. کم کم رفتیم برای ناهار. من زیاد اشتها نداشتم. یه کمی کباب خالی خوردم و رفتم کنار. حالم زیاد خوب نبود. 

بعد از ناهار هم خواهری  و الهام ظرف شستن و من و عاطفه هم درمورد خواستگاری پسرآقای عطایی از من حرف میزدیم! عاطفه کلی بهم تیکه انداخت!! 

بعدم که به خاطر حال من زودی برگشتیم خونه. و اینا...

شام هم که خونه ی پسردایی مامان دعوت بودیم که قرض الحسنه ی فامیلی بود اما دیگه من نرفتم و موندم خونه. بقیه رفتن. پدیده هم زنگ زد و کمی صحبت کردیم. 

بعدشم که سریال مرد دوهزار چهره شروع شد و آخراش بود که مامان اینا اومدن. خیلی گرسنه بودم اما به هیچ چیزی میل و اشتها نداشتم. 

الانم دیگه کم کم میرم لالا. 

شب بخیر... 

 

روز مزخرفی بود. با عرض پوزش از خداوند گرامی و بستگان!

تراکتوری به نام ماهی خانوم!

سلام 

امروز روز مهمونی عید ما بود و قرار بود دوتا خاله ها و دایی به اتفاق خانواده هاشون برای ناهار بیان خونه ی ما. از صبح زود ما بینواها رو گرفتن به کار! من هنوز دست و صورتمو از خواب نشسته بودم که مشغول ظرفشویی و کاهو خورد کنی و هویج رنده کنی و ... شدم! 

تا حدود ساعت ۱۱ که اولین گروه مهمونا (خاله محبوبه) اومدن مشغول بودیم. بعدش پریدیم لباس پوشیدیم و مشغول پذیرایی شدیم. بعد هم که خاله منصوره و دایی اومدن. دیگه با بچه ها گرم صحبت بودیم و بگو و بخند.
موقع ناهار هم که چلومرغ و قیمه بود (تصمیم به قرمه سبزی داشتیم همراه با مرغ که دیشب خونه ی دایی قرمه سبزی هم بود) با کمک هم سفره انداختیم و جاتون خالی خوردیم. البته من فقط کمی سالاد خوردم چون زیاد اشتها به ناهار نداشتم. هم صبحانه نخورده بودم و هم خیلی خسته بودم واسه همین اشتهایی به ناهار نداشتم.  

بعد از ناهار که بچه ها کمک کردن و جمع کردیم بساطشو٬ من و خواهری ایستادیم به ظرف شستن.  تمام لباس آبی من خیس شده بود! همشم با بروبچ گپ میزدم و هر هر می خندیدم! 

بعد با بچه ها دور هم نشستیم و پسرخاله ی کوچیکمو که با دوست دخترش عقد کرده رو کلی مسخره کردیم! خودشم که پایه بود شدید!
بعد هم فیلم همیشه پای یک زن در میان است رو که داییم سی دی شو آورده بود دیدیم. 

کلی هم سر به سر زنداییم میذاشتم از دیشب که غذای خییییییلی زیادی درست کرده بود و کلی اضافه اومد و همه بهش غر زدن من طرفداریشو کردم و قرار شد ۱۰۰۰ تومن بهم بده. امروز هرچی با من حرف میزد میگفتم زندایی بحثو عوض نکن ۱۰۰۰ تومن منو بده! خداییش خیلی اذیتش کردیم امروز!  

خاله محبوبه و شوهرش هم که امروز عازم مکه بودن و ساعت ۲ حرکت کردن سمت فرودگاه.  

بعد باز مشغول میوه و چایی و گپ زدن شدیم. 

دیگه ساعت ۴ بود که خاله منصوره و دایی هم رفتن. ماهم جمع و جور کردیم و من ظرفهای باقیمونده رو شستم و پس افتادم!
یعنی امروز مثل خر که نه! مثل تراکتور کار کردم! 

اومدم یه ذره پیش جوجه ی خوشگلم بودم و  بعدم ستاره دوستم زنگ زد و باهم صحبت کردیم. بعدم که یه کمی برای خودم سوپ که از خونه ی دایی (دستپخت الهام) آورده بودم و گرم کردم و خوردم. بعدم اومدم نت با یی دوتا از دوستا صحبت کردیم. بعدم رفتم فیلم ماه عسل رو دیدم. 

الانم که اینجام. 

کلی هم با دبیر  زبان دبیرستانم که درست از ۶ سال پیش از محضرش استفاده می کردم و تا امروز هم همیشه جویای احوالش بودم اس ام اس بازی کردم و خندیدیم. آخه هم دبیر من بود هم دختر خالم. برای همینم دیشب خونه ی دایی که بودیم  من زنگ زدم بهش و کلی حرف زدیم و خندیدیم خیلی مرد نازنینیه. عاطفه هم باهاش صحبت کرد. البته عاطفه مثل من باهاش صمیمی و در ارتباط نیست. 

امشبم که دعوتم کرد برم خونشون عید دیدنی!
ایشالا اگه کسی سرمون خراب نشه یه روز میرم. 

دبیر ادبیاتمم که با ایشون هم از همون زمان در تماس هستم زنگ زد و منو شرمنده کرد. من خیلی سعی کردم تماس بگیرم اما خط آزاد نمیشد. این دبیر ادبیاتمون چون جوونتره من زیاد روم نمیشه باهاش صحبت کنم یا خیلی اس ام اس بدم. اما آقای عطایی خیییییییییییییلی جیگره!

واقعا خیلی دوسش دارم.

خلاصه اینکه روز بسیار پرزحمت و بسیار خوبی بود و کلی خوش گذشت. امیدوارم به همه خوش بگذره ایام عید نوروز. 

 

میوه های امشبمم خوردم. (جهت اطلاع دوستانی که نگران میوه خوردن من میشن)!!
الانم یه گز بعد از مدتها خوردم. 

 

دارم به یکی از دوستام که رفته قشم سفارش سوغاتی میدم!!:دی 

 

دیگه بریم دیگه!
 

تا فردا....