X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ فرمایشاتمان: شنبه 12 دی‌ماه سال 1388 ::::
۱۲ دی

سلام 

امروز صبح ساعت نه بیدار شدم. خواهری رفته بود سر کارش و من داداشی رو بیدار کردم و آماده شدیم و تا یه جایی منو رسوند و رفتم سمت دانشگاه. بعد هم رفتم راجع به جواهری که پسندیده بودم از یه زرگر سوال پرسیدم که اونم مثل مامان و بابا تایید کرد که طلای سفید اونم با بیش از صد قعطه برلیان نخرم بهتره. خلاصه.. کمی توی چهارباغ و انقلاب طلا دیدم و دیگه ساعت یک بود که به مامان زنگیدم و گفتم ناهار میام خونه. بعد هم با داداشی هماهنگ کردم و هم دیگه رو ساعت یک و نیم دیدیم. بلافاصله خواهری زنگید و گفت ما رو دیده و پشت سر ما توی اتوبوسه! ماهم گفتیم پیاده بشه و ما توی ایستگاه بعد سوارش کردیم. نزدیک مغازه ی داداشی ناهار نذری می دادن و یکی هم به داداشی داده بودن که چلو کباب بود. وقتی رسیدیم خونه با پلو مرغ خوشمزه ای که مامان درست کرده بود خوردیم. بعد هم من یکساعتی دراز کشیدم. ساعت سه نیم هم آماده شدم و پنج دقیقه به چهار رفتم آموزشگاه. کاظمی هنوز نیومده بود. با ده دقیقه تاخیر اومد. کلاس تا ساعت پنج و چهل دقیقه بود. بعد رفتش و چرخی با چایی و بیسکوئیت پذیرایی کرد. بعد هم رفتم سر کلاس بعدی و از بچه ها سه فرم افعال رو پرسیدم و نمره گذاشتم. باشد که دهان آ.ت بسته گردد!! 

بعد سر راهم یه پفک گنده گرفتم و رفتم خونه. کمی استراحت کردم و راجع به طلا حرف زدیم و مامان از زرگری که مشتریش هستیم قیمت چندتا سرویس گرفت. بسیار نجومی! نماز و قرآنم رو خوندم و نشستم سر درسم از ساعت نه تا یازده. دیگه خیلی خسته شدم. خواهری خوابید و من رفتم همراه مامان و داداشی کمی  سریال کلانتر دیدم. بعدم اومدم اینجا. 

خیلی خسته هستم. یه کمی آنلاین هستم و بعدم میرم لالا. 

شب خوش.

log