X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ فرمایشاتمان: پنج‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1388 ::::
۱۰/۱۰

سلام 

امروز صبح ساعت نه و نیم بیدار شدم و ساعت ده از خونه رفتم بیرون. تحقیقی که برای ندا پیدا کرده بودم بردم پرینت که حدود چهل و پنج دقیقه معطل شدم. بعد هم رفتم پست تا پست پیشتاز کنم که اونجا هم چون پنجشنبه بود خیلی شلوغ بود و دقیقن یکساعت توی نوبت بودم. ساعت از دوازده گذشته بود که راه افتادم به سمت شرکت محل کار قبلیم و دیدار با آقای ناصری که دعوتم کرده بود برای ناهار. ساعت یک رسیدم و کلی از همه جا حرف زدیم. درست شش ماه بود که نه هم دیگه رو دیده بودیم و نه حتا یه صحبت تلفنی داشتیم. خلاصه برای ناهار از رستوران محمد میکس و خورشت ماست و دوغ و مخلفات سفارش داد و خوردیم که خیلی چسبید مخصوصن اینکه امروز هوا ابری بود و همه چیز خیلی زیبا به نظر میومد. برای منم که کلی خاطره زنده شد. بعد هم منو رسوند تا نزدیک دانشگاه و برگشت. منم رفتم خونه. ساعت چهار رسیدم خونه. با مامان اینا سلام و علیک کردم و خواهری هم تازه بیدار شده بود یه کمی شوخی کردیم باهم و الکی الکی خوابم برد یه نیم ساعتی! البته قبلش نماز خوندم. وقتی بیدار شدم هم نماز مغرب و عشا رو خوندم و قرآنم رو هم خوندم و فیلم دیدم. بعد هم که اومدم اینجا. راستی تا به آقای ناصری گفتم عمه فوت کرده خیلی ناراحت شد و ساعت هفت شب زنگید خونه و به بابا تسلیت گفت. واقعن آدم با مرامیه. 

فعلن همینا دیگه...

کمی آنلاین بودم و وبلاگم رو بالاخره بعد از دوماه آپ کردم. بعد هم به اتفاق مامان اینا فیلم دیدیم. حوصله ی درس هم اصلن نداشتم لذا اصلن سراغشم نرفتم. با یکی دوتا از دوستام چت کردم و کمی سایت های خبری رو زیرو رو کردم. بعد هم یه قابلمه میوه شستم و رفتم پای تی وی . همه کلی خندیدن چون یه قابلمه پر از میوه بود: سیبری-کیوی-سیب- پرتقال- نارنگی- لیمو شیرین- موز و...

البته همه ش رو خوردیم و فقط دوتا نارنگی برگشت خورد! کلی گپ زدیم و خندیدیم. فیلم به کجا چنین شتابان رو هم دور هم دیدیم. بعد هم من اومدم اینجا. کم کم میرم لالا.

شاید کمی مطالعه کنم.

شب خوش

log