X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ فرمایشاتمان: پنج‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1388 ::::
۲۶ آذر-بازگشت مامان و بابای عزیزم

سلام 

امروز صبح ساعت هشت و نیم با صدای زنگ تلفن بیدار شدیم. عمه مهری بود از مشهد و تا اومدیم برداریم قطع شد. دوباره زنگید و دوباره قطع شد. ضدحال شدیدی بود اما خب دیگه بیدار شدیم. برای بار سوم که زنگید من جواب دادم و گفت موبایل باباتو داداشی رو می گیرم خونه رو هم که جواب ندادین دلواپس شدم. گفتم نه خواب بودیم نگران نشین. گفت مامان اینا که رسیدن خبر بده مام گفتیم چشم! آنچه زور زدیم که مجددا بخسبیم نشد که نشد!دیگه خواهری و داداشی هم بیدار شده بودن. من یه زنگ به موبایل بابا زدم که جواب داد و گفت خواب بودیم و تازه بیدار شدیم. احوالپری کردیم و گفت که حدود ۱۲ اینا میرسن. داداشی رفت سرکارش. من هم یه لیوان شیر با یه موز خوردم و مشغول ترجمه شدم. خواهری هم طی اس ام اس از مامان برای غذا کسب نظر کرده بود و مامان مرغ دلش می خواسته قربونش برم. خواهری هم باقلا پلو با مرغ درست کرد. ساعت یک و نیم بود که داداشی به اتفاق مامان و بابا که رفته بود از راه آهن آورده بودشون رسیدن خونه. کلی ماچ و موچ و ذوق و اینا! یه عالمه از سفر گفتن برامون. یه عالمه خوراکی های خوشمزه آورده بودن. کلی ماجرا تعریف کردن. خلاصه که خیلی عالی بود حضورشون. ناهار رو دور هم خوردیم و من ظرفها رو شستم و کمی دراز کشیدیم. یکساعتی خوابیدیم و ساعت ۴.۵ دیگه من آماده شدم و با کمک خواهری اتاق رو آماده کردم تا شاگردم بیاد. ساعت ۵ اومدش و تا شش و نیم باهاش کار کردم. بعد که رفت باز کمی با مامان اینا گپ زدم و دوباره اومدم سراغ ترجمه. ساعت هشت و نیم بود که تموم شد. بالاخره تموووووووووووووم شددددددددددد!!! فردا هم باید بگم بیاد ببره و شرش رو بکنه! 

باهم دیگه(به جز مامان) سریال های گاوصندوق و به کجا چنین شتابان رو دیدیم. آخه قسمتهای قبلی رو برای مامان رکورد کردیم و باید به ترتیب ببینه! 

بعد هم که اومدم اینجا. 

باید برم قرآنم رو بخونم. 

فعلن همینا...

log