X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ فرمایشاتمان: سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388 ::::
۱۷ آذر

سلام 

امروز صبح بعد از نماز ساعت ۸ بود که خوابم برد و حدود ۱۱ هم بیدار شدم. به شدت استرس عصر رو داشتم که قرار بود برم برای جراحی سومین دندون. خیلی عذاب می کشیدم از لحاظ روحی. اما جالبه که درد جای دندونم حسابی خوب شده بود. آخه من شرط گذاشته بودم که اگه درد این یکی کاملن خوب شد میرم سومی رو می کشم وگرنه فقط میرم بخیه ها رو می کشم و میام. که خب متاسفانه یا خوشبختانه خوب شده بود! ساعت یازده و نیم بالاخره از رختخواب زدم بیرون و یه استکان شیر خوردم. بعد هم نیم ساعتی نشستم سر ترجمه های نجار.زاده که خیلی ساده بود برام. آخه من قبلن هم کارمربوط به مهندسی برق داشتم فراااااوووون! خلاصه ... 

مامان و بابا مشغول تهیه ی ناهار بودن. جای همگی خالی شیشلیک بود. داداشی که اومد ناهار رو خوردیم و ساعت دیگه دو و نیم بود. منم چهارونیم نوبت داشتم و قرار شد که با خواهری برم. به مامان گفتم خسته میشه بخواد بیاد و حتا میگفتم خواهری هم نیاد اما مامان قبول نکرد تنها برم. بابا هم می گفت:«دفترچه ی بیمه ت پیشت باشه هروقت از اونطرفا رد میشی یه دندون بکش و بیا!!» :دی 

ساعت سه مامان رفت قرآن و سه و نیم هم من و خواهری رفتیم به سمت دندونپزشکی. ساعت چهارو ده دقیقه رسیدیم. کارهای قبلش رو انجام دادم و چهارو پنجاه دقیقه اسمم رو صدا زدن. رفتم آمپول بی حسی رو زد. حدود بیست دقیقه منتظر شدم و  بعد که دوباره صدام زد رفتم برای جراحی. قبلشم کلی سفارشات به خانوم دکتر و دستیارش کردم که مثل همیشه کلی بهم خندیدن!! خلاصه حدود پنج دقیقه زیر دستش بودم و مدام ذکر خدا رو می گفتم که کمکم کنه زیاد ناراحت نشم. جالبه در حال ذکر گفتن بودم که صدای اذان رو هم شنیدم و دلم قرص شد. این دفعه دردم خیلی کمتر بود. خیلی خیلی بهتر از اون یکی قبلی بود. وقتی دندونم در اومد و بخیه ها رو زد(۲تا) اون بخیه های قبلیمم که سه تاش مونده بود دوتاش رو کشید و گفت سومی رو نمیبینه. گفت شاید افتاده. منم رفتم توی آیینه ی دستشویی دیدم و دیدمش که بین دوتا دندون کرسی مونده. رفتم به دکتر گفتم و گفت منتظر باش تا کار این مریض تموم بشه و بیا که بکشم. حدود ده دقیقه نشستیم و توی همین فاصله دکتر عشقولی خودمون که از بچگی میایم پیشش حال داد که خواهری رو بدون نوبت ویزیت و معاینه کنه. آخه فقط صبح ها معاینه می کنه و ما از فامیل شوهرخاله که اونجاس خواستیم از دکتر بخواد معاینه کنه که قبول کرد. منم رفتم و سومین بخیه رو هم کشیدم و دیگه باهم برگشتیم خونه.  

تا رسیدیم مامان و بابا هردو نماز می خوندن. مامان توی نماز برام احساسات در کرد قربونش برم! بعد هم نیم ساعتی دراز کشیدم. خواهری خوابش برد اما من از صدای بلند تی وی نتونستم بخوابم که اصلن ناراحت نبودم. آخه اگه می خوابیدم شب خوابم نمیبرد. خواهری یکساعتی خوابید. من هم در جوار بابا و مامان گلم تی وی میدیدم. دردم زیاد نبود. حالا یا اثر مسکن بود یا اینکه واقعن حالم خوب بود! مامان و بابا برام شیرموز درست کردن چون دیگه از گرسنگی داشتم ضعف میکردم. نمازم رو به سختی و روی صندلی خوندم. بعد هم خواهری بیدار شد و داداشی هم اومد و کلی سرگرم دستگاه تهویه ای که داداشی خریده بود شدیم. خانومی هم زنگید و احوالم رو پرسید و کلی دوقلوها برام شیرین زبونی کردن. پدیده هم اس ام اس زد و حالم رو پرسید. خ زمانی هم بلافاصله وقتی رسیدیم خونه با اس ام اس احوالمو پرسید که کلی دلم شاد شد که دوستام به یادم هستن با اونهمه مشغله هایی که دارن. 

الانم حسابی خوابم میاد. دردم قابل تحمله اما شاید یه بروفن بخورم محض احتیاط. 

مامان و بابا فردا عازم مشهد مقدس هستن جهت حضور در مراسم چهلم بهترین عمه ی دنیا... 

روحش شاد... 

شب بخیر.

log