X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ فرمایشاتمان: جمعه 11 دی‌ماه سال 1388 ::::
۱۱ دی

سلام

امروز سحر بیدار شدم برای گرفتن روزه. از ناهار دیروز که من خونه نبودم قیمه مونده بود که گرم کردم و با ماست خوردم. یه سیب و پرتقال هم خوردم. بعد هم مسواک زدم و نماز خوندم و مامان اینا رو هم بیدار کردم و خودم خوابیدم. یه بار ساعت 8 بیدار شدم و باز خوابیدم و دوباره از ده تا یازده همینجوری هی می خوابیدم و بیدار می شدم. دیگه ساعت یازده بیدار شدم و کمی با خانواده حال و احوال کردم. مامان پرسید اذیت می شم یا نه به خاطر روزه که من اصلا ناراحت نبودم. کمی آنلاین شدم و بعد هم نماز و قرآنم رو خوندم و نشستم سر درسم. روش تدریس می خونم که خیلی سخته. البته مباحثش رو قبلا توی درسهای دانشگاه خوندیم اما تقریبا خیلی هاش یادم رفته. یکساعت و نیم مشغول درس بودم تا ساعت چهار و نیم. دیگه کم کم سرم گیج می رفت که کتاب رو بستم و کمی دراز کشیدم. ساعت پنج دیگه همه بیدار شدن و منم یه کمی آب به صورتم زدم تا سرحال شم. ساعت پنج و نیم بود که اذان رو گفتن  و با خرما افطار کردم و کمی عدسی که مامان برام گرم کرده بود خوردم. بعد هم نماز خوندیم و بلافاصله آماده شدیم که بریم خونه ی مهدی پسردایی مامان برای مهمونی قرض الحسنه ی فامیلی. ساعت حدود شش و نیم رسیدیم که هنوز به جز فامیلای نزدیک خودشون و رضوان و زهره کسی نیومده بود. بعد از ما خاله محبوبه و بعد هم آقا مرتضا اومدن. دیگه آقا نعمت اینا هم که مثل همیشه نفر آخر بودن! دیگه همه جمع شدیم و کلی گپ زدیم و سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم. یه عالمه هم با عاطفه گپ زدیم تا موقع خدافظی. پذیرایی چایی و میوه بود و ساعت هشت و نیم اینا هم شام که چلو کباب بود خوردیم. بچه ها کمک کردن و سفره جمع شد. بعد مامان و بابا یه سر رفتن تا خونه ی علی آقا اون یکی پسر دایی مامان که جزو قرض الحسنه ی فامیلی نیست تا احوالپرسی کنند. چند دقیقه بعد اومدن و دیگه کم کم همه رفتیم. اومدیم خونه و کمی راجع به جواهری که من پسندیدم حرف زدیم و مامان اینا همه ی سعی خودشونو کردن که من منصرف بشم و طلای زرد بخرم. دیگه واقعا روم نمیشه باهاشون مخالفت کنم. هرچند خیلی اون انگشتر رو پسندیدم.

ببینیم چی میشه دیگه!
الانم یه کمی آنلاین هستم و بعد میرم کمی درس می خونم و بعد هم لالا.

شب خوش

log