X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ فرمایشاتمان: چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1388 ::::
۲۵ آذر

سلام 

امروز صبح ساعت ۸:۴۵ از خواب بیدار شدم. خوابی آروم و عمیق که حدود یکماه بود تجربه نکرده بودم از بس که کابووس این دندونها رو داشتم! خدارو شکر جای دندونم خوب خوب بود و درد زیادی نداشت. تمام حالاتش مثل همون دندونی بودکه اول بدون جراحی کشیدم. صبحانه چیزی میل نداشتم اما یکی دوساعتی که گذشت حدود ۱۰:۳۰ یه کم کیک با شیر خوردم. دیگه تاظهر مشغول بودم. خواهری برای ناهر شوید پلو درست کرد و ظهر که داداشی اومد باهم با تن ماهی خوردیم که خیلی خیلی چسبید. یه کمی دراز کشیدم که تلفن زنگید. آ.ت بود و گفت کلاسهای بعدازظهر رو چیکار می کنی. من حالا با اس ام اس بهش گفته بودم و اونم جواب نداده بود! بعد میگه منتظر خبر از جانب شما بودم!!!خدایااااااااااااااااااااااا!!!
گفتم «همونطور که بهتون اس ام اس زدم» کلاس آ.کاظمی کنسله اما برای اون یکی کلاس خودم میام. البته اینا رو با صدای آهسته می گفتم چون نمیتونستم راحت حرف بزنم. اونم که دید اینجوریه گفت نمیخواد بیاین امروز رو استراحت کنین و شنبه بیاین. منم ذوق کردم و گفتم باشه اما کسی هست بیاد جام؟ گفت سعی می کنم پیدا کنم. گفتم پس پیدا کردین بهم بگین گفت باشه. دو دقیقه ی بعد زنگید و گفت جور شده. منم مشعوف به مانند یه چهارپا جفتک زنان رفتم توی اتاق و خوابیدم. البته نیم ساعت بیشتر نشد چون خواهری زودتر بیدار شد و منم بیدار شدم از سر و صدا!‌ اما همینکه استرس نداشتم می ارزید.  

دیگه از ساعت ۵تا ۸:۳۰ مشغول ترجمه شدم و دیگه خیییییییییلی خسته شدم. بعد هم رفتم فیلم دیدم. تا ساعت ۱۰ سرگرم بودیم. داداشی هم اومد و شام خوردیم. باهم تی وی دیدیم.  

داداشی و خواهری هم کلی سر به سرم گذاشتن. آخه من یه سوتی فجیع دادم. چراغ ماشین رو که داداشی سه-چهار روزی بود داشت درست و تمیزش می کرد و چسب کاریش کرده بود و گذاشته بود روی بخاری٬ من حواسم نبود بخاری رو زیاد کردم و این قاب چراغ و چسباش ذوب شده بود ریخته بود تو بخاری! اااا! خب حواسم نبود! کلی عذاب وجدان گرفتم. 

داداشی رفت حمام و بعدش هم خواهری. منم با تلفن حرف زدم یه نیم ساعتی. آقای محققیان و محمدنظر هم زنگیدن و با بابا کار داشتن.  

دیگه فکر کنم همینا!
یه کم دیگه ترجمه می کنم و میرم لالا. 

سه صفحه ی دیگه مونده!
دهنم سرویس شد! 

شب خوشششششششششش

log