X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ فرمایشاتمان: پنج‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1388 ::::
۲۱ آبان

سلام 

امروز صبح ساعت نه بیدار شدم. هنوز یه عاااااااااااالمه خوابم میومد. با اینکه دیشب هم زود خوابیدم (۱۲.۵). خلاصه پا شدم و یه کمی به جوجه زل زدم و به کاراش خندیدم! بعد هم بقیه بیدار شدن و صبحانه خوردن و منم کمی با تلفن حرف زدم. بعد هم توی آشپزی به مامان کمک کردم (به قول مامان شدم پلوپز)!! 

بعد هم وقتی داداشی اومد ناهار رو که رشته پلو با گوشت چرخ کرده بود خوردیم. قبل از ناهار زنگیدم به مرضیه و تولدش رو تبریک گفتم و نیم ساعتی حرف زدیم. بهم خبر داد دخترعموش زهرا هم ازدواج کرده (و بی معرفت به ما که مثلن رفیقشیم خبر نداده)! نمی دونم چرا هیشکی نمیاد ما رو بگیره؟!؟! 

بعد از ناهار یه چرتی زدیم و بعد ساعت چهار بیدار شدم و یه لیوان نسکافه درست کردم و خوردم. داداشی هم کیک و شیر خورد و رفت سر کارش. ساعت ده دقیقه به پنج هم شاگردم اومد. خاله منصوره زنگید و گفت رفته بودن سرخاک مامان بزرگ و بابا بزرگ و می خواستن بیان خونمون تا به بابا تسلیت بگن. شاگردم که اومد ازش امتحان گرفتم که یکساعتی طول کشید. نیم ساعت باقیمونده رو هم لیسنینگ هایی که از قبل مونده بود ازش پرسیدم. بعد هم خاله اینا اومدن که من رفتم یه سلام و علیکی کردم. بعد از یکساعت و چهل دقیقه شاگردم رفت و خاله اینا هم نیمساعت بعدش رفتن. صحبت عروسی نوید بود که ظاهرن قراره ۷ آذر ماه باشه. وقتی اونا رفتن منم آماده شدم و رفتم آموزشگاه. کلاس عالی بود و بعد از کلاس نمیدونم چرا همه ی آقایون اصرار داشتن که من بمونم و چایی بخورم؟!؟!:دی منم   گفتم می رم خونه و تشکر کردم و رفتم برای بابا کارت اینترنت و برای خودم کارت شارژ گرفتم و برای خواهری هم می خواستم که نداشت.. 

اومدم خونه و آنلاین شدم. 

الانم می خوام وبلاگم رو آپ کنم. فعلن....

log