X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ فرمایشاتمان: یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1388 ::::
۱۰ آبان- عمه صدیق هم...

سلام 

امروز روز تلخ و سختی بود. 

خیلی تلخ. 

صبح رفتم دانشگاه و معدلم رو گرفتم و برای آزمون ثبت نام کردم. 

ظهر ناهار مهمون سلف بودم و بعدم اومدم خونه. از مامان سراغ حال عمه رو گرفتم که گفت زیاد خوب نبوده. 

عصری شاگردم اومد خونه و ساعت شش درحال تدریس بودم که صدای هق هق خواهری رو شنیدم. از اتاق دویدم بیرون و دیدم بله... متاسفانه عمه صدیق فوت کرده بود. 

دیگه خدا میدونه چی به من گذشت تا ساعت هفت که شاگردم رفت. 

کلی گریه کردم و هفت و نیم رفتم آموزشگاه. اما یکساعت بیشتر دوام نیاوردم و باز گریه امونم رو برید. خ زمانی گفت به جام میره و کلی آرومم کرد. منم برگشتم خونه. 

همه عزادار بودیم. کلاسامو تا یکهفته ی آینده کنسل کردم و فردا میریم مشهد. 

واقعن روز تلخی بود. 

عمه ی نازنینم... 

توی قلب پاک و مهربونت جز خوبی چیزی نبود... 

دعا کن که من هم موقع مرگم مثل تو باشم. 

خیلی دوستت دارم و می دونم خدا هم خیلی دوستت داشت که تورو اینقدر زود و ناگهانی برد پیش خودش. 

به همه ی اون طرفی ها سلام برسون. 

مخصوصن مامان بزرگ و بابا بزرگ... 

عجیب موجودی بودی عمه... 

خدا به بچه هات و عمو مهربان صبر بده عزیزم... 

برای آرامششون دعا کن... 

خدایا!
بهترین عمه ی دنیا رو سپردیم دست شما...

log