X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ فرمایشاتمان: یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388 ::::
۲۶ مهر

سلام 

امروز صبح ساعت هشت و نیم بیدار شدم. باید می رفتم دانشگاه اما نه زیاد زود. بدین ترتیب کلی الکی خوش بازی در آوردم و وقتم رو تلف کردم! بعدش ساعت ۱۰ آماده شدم و رفتم بیرون. توی پله ها داشتم با مامان حرف میزدم دم در خونه بودم می خواستم برم بیرون که مامان گفت خاله جان توی کوچه داره می ره و وسیله دستشه. منم خدافظی کردم و رفتم کمکش. کلی از دیدنم خوشحال شد و یه دونه زودپز و یک عدد مرغ منجمد!! دستش بود و داشت می رفت به سمت خونه ی ملیحه خانوم. به من گفت کدوم طرفی می ری؟ گفتم همون طرفی که تومیری! خندید و چیزایی که دستش بود ازش گرفتم و کلی سربه سرش گذاشتم تا خونه ی ملیحه خانوم. واقعن شبیه مامان بزرگه و چقدر حسش می کنم... خاله جان مادربزرگ آ.ت - مدیر آموزشگاهمونه که تنها کسیه که من خیلی باهاش صمیمی هستم و دوستش دارم و اونم منو خیلی دوست داره و هروقت منو می بینه میبوسدم و میگه هروقت تورو می بینم جوون میشم. خلاصه رسوندمش تا خونه ملیحه خانوم و می خواستم خدافظی کنم که گفت ایشالا خوشبخت بشی. منم باز یه کمی سربه سرش گذاشتم و تا در و بستم و رفتم داد زد :«ممد رو می خوای»؟؟! منم هر هر خندیدم و خدافظی کردم و رفتم! (منظور از ممد همون آ.ت هست)!
رفتم دانشگاه و اول از همه رفتم جنگل و سه جلد کتاب خریدم از قرار بیست هزار تومان و هنوز بعد از دو روز جاش خوب نشده!:دی 

بعدم رفتم دانشگاه و دوستای شیمی رو دیدم و برام از سلف ناهار گرفتن  که پلو قیمه بود و واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر چسبید و چقدررررررررررررررررررررر خاطره زنده شد برام... واقعن یادش بخیر روزایی که با نگار و پدیده و زهره می رفتیم سلف و غذاهای همدیگه رو می دزدیدیم و از بس می خندیدیم همه جا تابلو می شدیم... 

خلاصه... 

بعد از ناهار یه سر رفتم جهاد دانشگاهی و البته ناهار رو توی پارک خوردیم. خیلی خوش گذشت. هوا کمی سرد بود. حدود ساعت سه راه افتادم به سمت خونه و چون همه ی راه رو با تاکسی رفتم زود رسیدم. سه و نیم خونه بودم.  

یه کمی دراز کشیدم و آنچه زور زدم خوابم نبرد! لذا انقدر کرم ریختم تا خواهری و داداشی رو بیدرا کردم و یه کمی گپ زدیم و بعدش داداشی رفت سر کار. من تازه چرتی شده بودم. ساعت ۵ شاگردم زنگ زد که من پشت درم! حالا من و خواهری هم پهن اتاق بودیم و داشتیم هرهر و کرکر می کردیم! یهو کل اتاق رو در دوثانیه مرتب کردیم و منم سریع لباس پوشیدم و رفتم درو باز کردم و اومد داخل و رفتیم توی اتاق و درس رو شروع کردیم. قبلش کمی احوالش رو پرسیدم که گفت حسابی مریض بوده و دو روز بیمارستان بوده.  

خلاصه تا ساعت شش و نیم مشغول بودیم و تکلیفش رو گفتم و رفت. یه کمی باز بیحال بازی در آوردم تا ساعت هفت و ربع و بعدش آماده شدم ورفتم آموزشگاه.  

کلاس پسرا مثل همیشه خوب بود و درسمون کلی پیش رفت. کلی باهاشون شوخی کردم و خندیدیم. بچه های خوبی هستن مجموعن. به جز یکیشون که خیلی گ.هه و بنده هم اساسن حالشو کردم تو قوطی! مرتیکه مدام می خواد یه چیزی بگه که من کم بیارم یا ضایع بشم! از بس حالشو گرفتم یکی دو جلسه س نمیاد! 

بعد از کلاس هم کمی با بچه ها حرف زدم و بعد رفتم سر کوچه بابا منتظرم بود. براش ماجراهای کلاسم رو گفتم و رسیدیم خونه. مامان اینا فیلم میدیدن. منم لباس عوض کردم و قرآنم رو خوندم و داداشی که اومد شام (خورشت فسنجون) خوردیم و فیلم رو نصفه نیمه وصله پینه ای دیدیم و از بس خسته بودم نیومدم نت و رفتم لالا. 

شب خوش

log